به امید چتر فردایت خیس بارانم...
6 مهر : 14 مرداد: 12 خرداد : سلام به همه ی دوستای کم لطف و پر لطف... ننوشتنم دلیل نداشت ... یعنی داشت ها .... اما بیخیال !!!! مهم اینکه الان اومدم و دارم مینویسم!!!! امروز آخرین روز این سال ....!!!! سالی پر از روزای سیاه!!!! نمیخوام این پستم غمگین باشه اما ..... پسر دایی گلم پارسال این موقع بودی و نفس میکشیدی !!!!!!!!!! امیدوارم روحت به آرامش رسیده باشه . همیشه در یاد منی ...... بچه ها امیدوارم سال ۸۸ پر از روزای خوب باشه واسه همه !!! ما ها کنکور قبول شیم .... آمین!!!! سال نو مبارک.... من تا حالا تو زندگیم دو بار خیلی ناراحت شدم؛ دو بار به تمام معنا شکستم, که بار دومش خیلی دردناک تر بوده . چه تنگنای سختی است ! صدای من , صدای تو . . . صدای باران . . . صداها در هم گم می شوند , بیشتر به هیاهویی می ماند, و شاید ضجه ای !؟ می خواهم فکر کنم که چیزی نبوده و نیست می خواهم باور کنم اما اشتباه می کنیم ! نمی دانم شاید ! اما واقعاً گذشته ها هیچ گاه نمی گذرند و هیچگاه نمی روند و تمام نمی شوند ! دلم برای دلم می سوزد ! چرا که هنوز صدای سخنانت در گوشم تدایی می شود ! چرا که هنوز دستانم حجم دستانت را فراموش نکرده است . چرا که هنوز هر وقت تو را به یاد می آورم_ هر چند مرده_ نفس می گیرم . . . هر چند مرده , دوباره و چند باره مرگ را در آغوش می کشم ! بي رنگ نکند تمام روز , تمام روز رها شده , رها شده, چون لاشه ای بر آب به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم به سوی ژرفتر ین غار های دریایی و گوشت خوار ترین ماهیان و مهره های نازک پشتم از حس مرگ تیر می کشید. . .
خیلی وقت بود که می خواستم بیام آپ کنم . همه هم هی میگفتن که چرا آپ نمی کنی؟؟؟
اما واقعا نمی دونم چرا؟ شاید چون انگیزه ای نداشتنم, نه! اگه انگیزه نداشتم که همین حالام نمیومدم!
پس چرا؟؟ شاید چون نمی دونستم چی می خوام بنویسم, نه! هیچ وقت موضوع واسه نوشتن کم نیاوردم, بر عکس
چون موضوعات زیاد بود کلافه میشدم و ترجیح میدادم چیزی ننویسم!!!!
اومدم به پیشنهاد دوست عزیزم عمل کنم . اومدم یه تغییر بزرگ ایجاد کنم.
اومدم اینجا رو , خودمو از این کسالت در بیارم.
اومدم با یه ریتم جدید شروع کنم.
شاید همه بگن میرفتی یه بلاگه جدید می ساختی, خیلی راحت تر!! اما گذشته ها بد نیستن, لازمه بدونم چی بودم و چی شدم!
لازمه بدونم تغییراتم خوب بوده یا نه!
گذشته واسه مقایسه خیلی به درد میخوره.
راستی همین جا هم قول میدم دست کم هفته ای یه بار آپ کنم.
خلاصه به قول معروف و خیلی کلیشه ای اومدم برای شروعی دوباره . شمام هستین؟؟
سلام به تو که نیستی...
سلام به همه که هستن...
سلام
اومدم تولد 1 سالگیه نبودنت رو تسلیت بگم!!!
آره اومدم به خودم و بقیه تسلیت بگم. امروز 1 سال از اون روز شوم رفتنت میگذره. 1سال که نیستی , 1سال که ما رو تنها
گذاشتی , 1سال که این داغ بزرگو به دلمون گذاشتی, 1 سال که سنگینی نبودت رو قلبمون احساس میکنیم , 1سال که شبا به امید دیدنت چشمامونو رو هم می زاریم, 1 سال که صبحا به این امید بیدار مشیم که همه ی این اتفاقا خواب بوده باشه .....
1سال که ......
اوه..... اگه بخوام بگم تو این 1 سال چی شده خیلی طول میکشه .... که نه این صفحه جا داره نه کسی حوصله داره که بخواد
بخونه ....
نمی خوام بگم ای کاش ای کاش ...... چون کار خیلی وقته از ای کاش گذشته .....
اما بازم میگم گذشته ها هیچ گاه نمیگذرند , هیچ وقت نمی رن و تموم نمیشن!!!!!!
الان دارم تقویممو ورق میزنم, وای که چه روزایی بود , میخوام چند تا از قسمتاشو ببنویسم فقط به خاطر امروز
پس بخون :
امروز 24 مهر ,
بازم اون دلتنگیه همیشگی .... آی خدا واقعا من بیدارم !!!! چه می توانم کرد با اندوهی که بر شانه هایم
سنگینی میکند , غمی که زیر آن استخوان هایم به لرزه در آمده اما هیچکس حتی یک نفر دستم را نمیگیرد, چون نمی تواند
ببیند .....
نبودن هرگز به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست! یعنی در واقع یه (بودن) هیچ وقت فراموش نمیشه, فقط
به نبودن اون (بودن) عادت میکنیم.
100 روز گذشت !!!! یادم نمیره چه طور با صدای مهیب زنگ تلفن بیدار شدم, ساعت 2:20 بعد از نصف شب , یادم نمی ره وقتی مامان گفت ....
یادم نمره چه حسی بهم دست داد حتی یادم نمیره چقدر ترسیدم , باور کن لحظه به لحظه شو یادمه و هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه , شاید گاهی اوقات یادمون بره چه بلایی سرمون اومد ولی چند روز نگذشته دوباره این واقعیت تلخ و تو ذهنمون تدایی میکنیم .....
تولدت مبارک !!!! منم چند روز دیگه میام !!!! دو تا هم بازی ,دو تا دوست ,دو تا ..... چرا رفتی ؟؟؟ میخواستی داغ تولدت رو به دلمون بنشونی؟؟؟؟ آخه چرا ؟؟؟؟ به خواب می ماند , تنها به خواب ......
8 خرداد:
دلم گرفته همین !
من هنوز جهان را به یاد دارم , از دید چشمان کودکی و آرام آن احساس پر شد , با چیزهایی که نمیدانم!
من میخواهم به عقبم بازگردم و باور کنم و بفهمم , آنچه را که نمی دانستم !!!
فکر کنم دیگه واسه پارسال بسه با یه متن از امسال این پست رو تموم میکنم
9 فروردین:
رفتی ...
رفتی و رفتنت ...
رفتنت تمامی ندارد, کاش واقعا می رفتی !
چون حضور تو هنوز همین جاست !
تازه تر از همیشه مرا فریاد می زند !
و من می سوزم
می سوزم از اینکه تمام کاری که میتوانم بکنم
خفه کردن صدای گریه های شبانه ام است !
در این سکوت سرسام آور ....!
به قول شماها این آدم افسرده !!! اما من اصلا افسرده نیستم , یه آدم خیلی عادی.
اگه می بینید وبلاگم این طوریه , واسه اینکه اینها همه افکار من, هر کدوم از این پستا مال شرایطیه که توش بودم و شما ازش خبر ندارید.
و قصه ی امروز . . .
اولیش پارسال بود , بهمن ماه وقتی بابای بهترین دوستم فوت شد. من عاشق دوستم بودم و زمانی که این اتفاق براش افتاد با شکستن اون منم شکستم.(وبلاگ دختر زمستونی)
و اما دومیش ؛
بامداد دوشنبه نهم اردیبهشت بهار 87 , پسر داییم رفت !!!!! جسمش رفت زیر یه عالمه خاک و اما روحش ... مطمئنم که بهترین جاست. همسن من بود , خیلی پاک بود خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی.
به نظرم خدا خیلی دوسش داشت که بردش درسته واسه ما نبودش خیلی سخته اما اگه یه کم به خودمون بیایم می بینیم باید واسه خودمون ناراحت باشیم , چون این ماییم که سعادت رفتن نداریم.
خدایا خواهش میکنم مواظبش باش ...
یک انسان یا باید بماند یا برود.
و این هر دو ,
اکنون برایم از معنی تهی شده است و دریغ که راه سومی هم نیست!
آخرين نگاه و آخرين لبخند
وما مجبوريم به اين جدايي مقتدر ، تن دردهيم
تلخي اين وداع ناگزيررا شايد ، ديگرهيچ وقت شيريني ديداري دوباره
شايد ديگر خواب هيچ کوچه اي را صداي قدم هاي ما برهم نزند
شايد هيچ وقت فرصت نکني که براي سلام کردن به من پيشدستي کني
شايد ديگرفرصت نکنم براي نگاهت غزل بنويسم
اصلا شايد همين فردا
يا يکي ازهمين فرداهاي سرخ که خواهند آمد
عکسم را کنارنوشته اي که شروعش" انالله و انااليه راجعون" است
برروي ديوارسيماني کوچه تان ببيني . . .
اما، توصبورباش، خم به ابرو نياور
ما ،همه درنبرد با تقديربازنده ايم
راستش مردن، اتفاق تازه اي نيست
و زندگي هم
ديگر نمي تواند، آش دهن سوزي باشد ........
| Design By : Night Skin |



